پایان دیکتاتور Ending of a Dictator

امروز گریه کردم ، به یاد خاطرات وحشت زده ام ، به یاد تو، به یاد معلمِ مدرسه راهنماییِ سالهایِ دورم که گاز خردل نفسِ مهربانش را بُرید . به یادِ ترسهایِ کودکانه ام زیرغرشِ شکستِ دیوارِ صوتیِ میگ و میراژ وانفجارتوپ و نفیرِ گلوله ، به یاد وحشتِ تکه تکه شدنِ همبازیم ، ترس از مردن ، درست کردن ماسک شیمیایی با یک تکه پارچه و چند تکه زغال ، تا این چند تکه ذغال سیاه امیدی باشد کودکانه در رؤیاهایِ ساده ومعصومانه کودکی که می خواهد زنده بماند، می خواهد بازی کند ، می خواهد جنگ نباشد ، خون نباشد ، وحشت نباشد، راکت و گلوله و انفجار توپ و بمب نباشد ، شیمیایی نباشد ، صدام نباشد . . . می خواهد فقط بازی باشد و بازی و مهربانی .
به یاد زادگاهم ، نودشه (در کرمانشاه ) به یاد صدای وِرد های دعاهای بی تکلفِ مادر و مادربزرگ که در صدای غرش سرکش بی رحم وبی عاطفه گلوله های کاتیوشا گُم بود ، به یاد تفنگ برنُوی کهنه پدربزرگ ، که هیچ بود در برابر میراژ و به یاد روزهای در به دری و آوارگی در کوهستان از وحشت سیانور و خردل و گاز اعصاب و بمب های خوشه ای . به یاد آغوش کوهستان و پناه صخره ها و ورودی غارها به یاد دبوشته و سینه آخربه و یانه ده ره و مه رو ویه رزی و سه رو هه سانا به یاد همه پناهگاه هایم . به یاد دکتر محمود باآن آمبولانس سفیدش و صندوقچه داروهایش ، داروهایی که به داد خودش نرسید و در ظلمت گاز خردل به اعماق تاریک سیاهی ها رفت ، به یاد لحن مهربان صدایش و ریه ها و حنجره تاول زده اش به یاد فرزندانش .
نمی دانم شاید عشق امروزم به کوه و کوهستان از همان روزها آغاز شده باشد که کوهستان ، من و خانواده و دوستانم را و تمام آنانی را که دوستشان می داشتم در پناه خود می گرفت وتالارغارها و پناه صخره هایش را به روی ما می گشود و می پذیرفتمان و پناهمان می داد . براستی اگر کوهستان نبود به کجا باید پناه می بردیم !
به یاد نمازهای پدر بزرگ و به یاد شادی بی حساب از تعطیلی مدرسه .
اکنون دیکتاتور بزرگ مرده است : صدام حسین التکریتی
دیکتاتور ، جلاد ، قصاب مرده است ؛ نمی توانستم اشک هایم را و انبوهِ اندوه هایم را که با تنها دستاویزم، اشک ساده و بی واسطه ، بیرون می ریخت کنترل کنم . اندوه من و شادی بی آلایشم ، شخصی نبود ، انسانی بود ، بشری بود ، برای خاطر همه ما که از تیغ بی عاطفه این جلاد بزرگ رهایی یافته بودیم . تو ، تو و من و . . .
امروز گریه کردم ، بی هیچ شرمی و بی هیچ افسوسی .
باورم کنید ، باورم کنید حتی اکنون که این کلمات را می نویسم میترسم ، هنوز هم میترسم ؛ می ترسم از آنانی که از پیروان و مجریان احکام دیوانه وار صدام بودند و هنوز زنده اند و حتی از مرده صدام میترسم .
من از نزدیکان خود در جنگ کسی را از دست ندادم و اکنون حال من این است و چه حالی دارند آنانی که عزیزانشان را به پای دیوانگی های این خونخوار همه دوران ها به مسلخ فرستاده اند .
آن پیرزنِ درهم شکسته کُرد که شوهر و پسرش را زنده زنده در زیر زنجیرهای پولادی بولدوزرها زنده به گور کرده اند و دختر و عروسش را در برابر پدر و مادر و شوهر و برادر بی حرمت نموده و سپس به روسپی خانه های بغداد و بصره فرستاده اند و نوه هفت ماهه اش را به دندان های وحشی سگ های تربیت شده بعثیان سپرده اند ، سگهایی که تربیت شده اند که فقط از گوشت تازه انسان ها تغذیه کنند و گوشت نوزادن را بسی دوست می دارند . بدین گونه بود که درکردستان عراق یکصد و هشتاد و دو هزارنفررا فقط در عملیاتی موسوم به انفال از میان بردند .
هشدار :
اگر حساس هستید توصیه می شود از دیدین تصاویر زیر صرفنظر کنید !
کشف گورهای دسته جمعی از کشتار کُردهای عراق
به خاک سپاری قربانیان نسل کشی کرد ها ( انفال ) در کردستان عراق
آری 182000 انسان را از زن و مرد و کودک . اما داستان انفال را باید از زبان وحشت زده آنانی شنید که با ترکیب چند اتفاق ساده از مرگ و زنده به گورشدن فرار کرده اند و اکنون زنده اند و هنوز هم کابوس آن ثانیه هایی را می بینند که اگر آن یک شانس کوچک به سراغشان نیامده بود ، اکنون مشتی استخوان بودند در گوری دسته جمعی درمکانی نامعلوم .

به یاد همه کشته شدگان شهر سردشت ( هیروشیمای ایران ) ، به یا همه آنانی که ریه هایشان از گاز خردل در هم شکست و اُختاپوس سرطان زندگیشان را در هم پیچید .
به یاد همه جوانان این وطن که هرگز به چشمان منتظر مادر و همسر و فرزند بازنگشتند . به یاد سوسنگرد و به یاد عروس در هم شکسته ایران ، آبادانِ زیبا .
همیشه از خود می پرسم : اگر صدام می توانست ایران را بگیرد به راستی چه برسر ما می آمد ؟ من ، تو ، خواهر و مادرمن وتو و همه ما . . . و تازه آنجاست که به ارزش کار یک رزمنده پی میبرم ؛ که اگر آن دلیران نبودند سرنوشت ما هم دست کمی از حلبچه و جنوب عراق نداشت و آنوقت داستان اَنفال می شد داستان خود ما و من و تو میشدیم آن سیه روزانی که امروز در گورهای دسته جمعی به زیر خروارها خاک و جسد دیگر خفته اند .
عکسهای زیادی از آن وقایع تهیه کرده بودم اما چون نمی خواهم احساسات شما زیاد جریحه دار شود به مختصری قناعت میکنم.
اعدام صدام را دیدم و قلبم از آخرین التماس هایش به درد آمد چون به هر حال دیدن مرگ یک انسان دردناک است اما نمی دانم آیا اگر او نیز صحنه مرگ مرا می دید قلبش فشرده میشد و افسوس می خورد ؟
نه ، نه هرگز چون او صدای التماس صدها هزار مرد و زن وکودک را شنید و با آرامش بقیه غذای شاهانه اش را در قصر شاهی خورد و خم به ابرو نیاورد . برای او انسان هیچ معنایی نداشت و انسانیت هیچ مفهومی .
پسران صدام حتی از شکنجه وحشیانه دروازه بان فوتبالی که در یک بازی گل میخورد نیز روی گردان نبودند.
زندگی کمترانسانی در تاریخ بشر اینگونه قرین شکنجه و وحشت و اعدام بوده است . نژاد پرستی ، نسل کشی ، مذهب و فرقه پرستی و. . . میراث و خاطره صدام بود برای ما همه انسانها . باورم نمی شود در دوره ای زندگی می کنم که هنوز چنین مسائلی در جریان باشد و خود با ترکیبی از هزار شانس و بخت و اقبال از آن جان سالم بدر برده باشم !
جنگ دیوانه وار صدام با ایران برای کشور ما حدود یک هزار میلیارد دلار هزینه مالی در بر داشت که حتی تا قرن ها کشور ما و یکایک ما و فرزندانمان باید تاوان پس بدهیم تاوانی که هرگز مسئولش نبودیم .
چگونه می توانم گریه نکنم بر خاطره همه آن رفتگان و همه بازماندگان و شاید آیندگان که اگر صدام نمی بود حال ما هم دیگر بود و روزمان روز دیگر . یاد می آید وقتی کلاس پنجم دبستان بودم در گروه سرود مدرسه عضو بودم روز 22 بهمن بود و ما برده بودند که در مسجد جامع شهر سرود اجرا کنیم ؛ پیشانی بندهایی به ما دادند که مثل رزمنده ها به پیشانی ببندیم با رنگ قرمز . بر روی آنکه به من دادند نوشته شده بود " جنگ جنگ تا پیروزی " . من هرگز آن پیشانی بند را نبستم حتی با تهدید معلم و ناظم و مدیر مدرسه . چرا که با آن سن کم هم جنگ را به خوبی لمس کرده بودم و ایمان داشتم که جنگ و کشتار خونریزی بد است .
آن روز من سرود نخواندم .
دوستان از من خاطره ای خواسته بودند ، خُب این هم کوچک خاطره ای از ما . اگر خاطرات من خاطره وحشت های شما را زنده کردم مرا ببخشید البته اگر به واسطه سن وسال چیزی از جنگ یادتان باشد که امیدوارم یادتان نباشد .
K2